تبليغاتX
Alkipides
تو عالم عشق و احساس    یکی شوپن دومی عارف (البته نخواستم با هم مقایسشون کنم) ولی کار جفتشون درسته (حد اقل من حال میکنم ) البته نمیدونم شعرش مال کیه ولی خوب آهنگش رو که نمیشد بزارم و شعرش هم قشنگه.

 

دل من دست بردار          دیگه بسته انتظار

دیگه هی اسمش رو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد عمرت رو هدر مکن

دل من دل من

 منو در به در مکن

دل من دست بردار          دیگه بسته انتظار

دیگه هی اسمش رو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد عمرت رو هدر مکن

دل من دل من                منو در به در مکن

دل من بس کن آخه اون که تو میخای دیگه نمیاد

باید بدونی یک روزی اون هم اگه که بیاد

اون وقت میبینی اون دیگه حتی تو رو نمیخاد

دل من اینجوری آخه تنها میمونی

دل من غم تو واسه من خیلی سخته

میدونم تنهایی

تنهایی خیلی سخته

دل اگر ما عشق او از سر بگیریم

یک روزی من و تو هم در تنهایی میمیریم

دل من دست بردار

دی بسته انتظار

دیگه اسمش رو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد عمرت رو هدر مکن

دل من دل من من رو در به در نکن

دل من اون دیگه نمیاد

بهتره عاشق بشیم باز دوباره من و تو

 

+ نوشته شده توسط ENIGMA در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 23:54 |
پنج تا راز از شخصیت ام رو بگم؟ ........ چرا باید راز هام رو بگم اون موقع که دیگه راز نیستن ... اما خوب حالا که فکر میکنم  می بینم دوست دارم چندتا شون رو بگم ولی پیش خودمون بمونه

چشم وفا جان این هم ۵ تا راز از شخصیت انیگما

۱. من آدم بی پروایی هستم و دوستانم معتقد اند که من متخصص انجام امور غیر ممکن ام مثلاْ من تنها کسی بودم که حاضر شد وسط نا امنی های عراق بلند شه بره اونجا و یک پروژه عمرانی رو انجام بدم و حتی یک بار نزدیک بود جزء ۸ نفر قربانی یک بمب گزاری باشم ولی موندم و کارم رو تمام کردم و تمام این مدت ماذرم فکر میکرد من سنندج هستم اما شما باور نکنید این حقیقت من نیست من این کارها رو میکنم تا رو ترس هام سرپوش بگزارم و حقیقت اینه که من از خیلی از همکارهام ضعیف ترم باور کنید

۲. من به خاطر نوع زندگی و شغلم شهر ها و جا های مختلفی میرم و تو هرکدوم از اونجا ها یک معشوغ دارم البته همه شون آدم های معمولی هستن که من فقط میتونم دوستشون بدارم ولی اگه نباشن موندن برام مشکله (تو اهواز عاشقه کارگرم شدم که یک پسر همدانی هست و فقط حاصل این رابطه این بود که اون از کارگر ساده شد سر کارگر)

۳.من تو دروغ گفتن و کلاه برداری استادم (معمولا مسول امور قرارداد ها میشم (: ) اما در عین حال خیلی خیلی ساده و خوش باورم باور کنید راحت میتونید دستم بندازید

۴. درسته تنهایی آزار دهندس اما بلدم چطوری تنهایی رو با خودم بگزرونم از تنهاییم لذت میبرم

۵. آخرین رازم هم اینه که    این وبلاگ بازی ها رو دوست دارم   و همین طور آدم هایی رو که اینجا با هاشون آشنا شودم  مثل وفا کیوان آرش هرمز کوتاه روزبه رسول  پوریا و  .....

این هم ۵ تا راز واسه شما دوست عزیز

متاسف ام که کسی رو نمیشناسم که دعوت نشده باشه

+ نوشته شده توسط ENIGMA در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 21:7 |

آنچه از ما می ماند

 

اگر در مشخص کردن معنای واژه زیستن مشکلی نداشته باشیم احتمالاً بر سر یک موضوع دیگه هم توافق خواهیم داشت، اینکه "هر زیستی روزی به پایان خواهد رسید" .

جامعه انسانی هم متشکل از عناصر فناپزیری هست اما خود جامعه مثل یک حقیقت زنده عمل میکنه که ظاهراً فنا ناپذیرِ ( چه خوب جاودانگی) حالا این عناصر میرا که جامعه رو تشکیل میدن فقط و فقط این شانس رو دارن که در رشد و بقاء و در کل آینده جامعه نقشی ایفا کنن تا حاصل عمر اونها هم جاودانه بشه.

البته شاید شما جزء اون کسانی باشید که مدعی هستن ترجیه میدن نقشی در آینده جامعه نداشته باشند اما باید متذکر بشم که از شما هم حد اقل یک کار خوب یا بد و یا یک خط شعر باقی خواهد موند پس مجبورم بگم که این بحث به شما هم مربوط میشه (مگر اینکه باقی عمرتون رو صرف این وسواسی بکنید که کاری نکنید)

 

خوب حاله که همه دارند گوش میدن ادامه میدیم:

بنابر این یک نوع طبقه بندی آدم ها از روی چیز هایی هست که از خودشون باقی میزارن. به طور متداول هر مردی اگر انیشتین ،هیتلر، کورش کبیر یا ابوعلی سینا نباشه حد اقل میتونه از خودش نسلی باقی بگزاره و هر آنچه که از تجربیات و حاصل عمرش رو که میشه به اونها بسپاره تا مثل دوی امدادی اونها ادامه بدن.

 

آنچه از ما باقی میمونه مشخص میکنه چگونه زندگی کردیم

 

از من چه چیزی باقی میمونه:

دو حالت وجود داره اگه نسلی از من باقی بمونه و اگه نمونه

 

اگر نسلی باقی بمونه: میتونم شاد باشم که بنا بر شیوه رایج حاصل عمر و تجربیاتم رو به اونها بدم که اون بچه های گمپ گلیم (یک اصطلاح شیرازی) آینده رو بسازن، البته احتمالاً لابلای اون تجربیات که بهشون میدم رنج پدر و مارشون از یک وفاداری بی معنا و خیانت های زناشویی هم پیدا میشه و خوب از اون ژن غیر عادی که در این زمان زندگی من رو این جوری دست خوش طلاتم کرده صرف نظر میکنیم (میتونم امیدوار باشم که تو نسل های نزدیکم اثری از اون پیدا نشه که کسی به من شک نکنه)

 

اگه نسلی از من باقی نمونه: خوب در این حالت باید یک کاری کرد شاید باید یک نفر رو بکشم، شاید هم باید خیلی ها رو بکشم شاید هم باید بعضی ها رو از مرگ نجات بدم اصلاً شاید باید کمک کنم که دیگرون نسلی بهتری رو واسه  آینده باقی بگزرن اصلاً شاید باید خودم باشم شاید من آفریده شدم برای یک ماموریت مخصوص نمیدونم ولی بالاخره یک چیزی هست دیگه حد اقل یک خط شعر که از من باقی می مونه

 

از شما چی باقی میمونه؟؟

+ نوشته شده توسط ENIGMA در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 18:22 |
لذت مطبوع تن خود را به هرکه خواهی عرضه کن من از تو روحت را می خواهم، تا هر از گاهی اندکی لمس اش کنم میبینی! من از تو بیش از انکه می انگاشتی میخواهم و تنم از هم آغوشی روحت آه چه گرم است
+ نوشته شده توسط ENIGMA در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 14:24 |
این فال روز از خواجه حافظ گرفتم واسه شب یلدای خودم و شما

معاشران گره از زلف یار باز کنید

                                         شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

                                          و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

                                          که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

                                        گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

                                          چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست معظه پیر صحبت این حرف است

                                          که از مصاحب نا جنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

                                         بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

                                         حوالتش به لب یار دلنواز کنید

+ نوشته شده توسط ENIGMA در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 8:11 |