این داستانی است برای ثبت خاطره ای که چون رویایی شیرین بود و برای ثبت زمانی که دیگر تکرار نمیشود.
1 زجه های مالیخولیایی زن پنجره طبقه سوم و 3 بار تکرار زنگ ساعت کلیسا، در هم آمیخت، این اولین بار در طول شب بود که صدایی فراگیر تر از ناله های زن در فضای مسافر خانه میپیچی، کلیسا فاصله چندانی با مسافرخانه نداشت، چند قدم تا انتهای کوچه بعد در سمت چپ کوچه قلوه فرش شده ای با دیواری خشتی که تا میانه های آن امتداد داشت و روبروی میدانی کوچک درب چوبی کلیسا و برج کوتاه ناقوس واقع بود، کلیسا و کوچه و محله ای که برای آن دو تا ابد معنایی دیگر دارد.
2 یکسال از شبی که یکدیگر را درست همینجا، سرکوچه مسافر خانه ملاقات کرده بودند می گذشت، آبان ماه آن سال کمی گرمتر بود، نشسته بود کنار همین دیوار منتظر و نگران لحظات پیش رو، چشم بر جایی دوخته بود که می بایست او را برای اولین بار میدید چند قدم از محل قرار فاصله گرفته بود تا بی ترس از غافل گیری آن لحظات را آرامتر طی کند، اما زمانی به خود آمد که او مقابلش ایستاده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و هنوز باور نداشت.
3 وقتی زن گوشی تلفن را به شدت کوبید دیگر تنها صدای هق هقی ضعیف به گوش ساکنین اتاق طبقه اول میرسید، زن و دلدادگان طبقه اول در طول آن دو شب تنها شب زنده داران آن مسافرخانه بودند. زن شب ها را برای مکالمات حزن آلودش صرف میکرد و این فضای دیوانه وار و موسیقی ای که مدام تکرار میشد آن دو را به یاد دیوانگی آشنایی می انداخت که آن دو را در آغوش هم گذاشته بود تا با تن خویش برهنگی دیگری را لمس کنند، هر دو میدانستند که این همان دیوانگی ای است که سفر را موجب میشود و درست زمانی که انتظار آن را نمی کشی به پایان اش میبرد تا سفری دیگر آغاز شود، پس در چشمان هم ژرف نگریستند و بوسه ای میبایست این لحظه را و قطره ای اشک برای لحظه ای پس از آن و چنین کردند.
4 به راهی که پشت سر گذاشته بود می اندیشید که بی اختیار خویش و بنا بر غریزه او را تا به اینجا کشانده بود. سالها طول کشید و رنجهای بسیار برد تا توانست با خود کنار بیاید و زمانی که خود را همان گونه که هست باور نمود آغاز رنجی ابدی بود. میبایست زندگی میکرد اما با داغ تفاوتی که در خود داشت و نیاز سرشارش به بخشیدن چیزی که برای دیگری معنایی نداشت از این رو چون روحی سرگردان بی هدف پرسه میزد و به مرور آموخت که چندان دل مبندد و اگر بست، بگسلد. اما گویی که این روح سرگردان چون شرارتی دامن هستی را می آلود از این رو یک روز حادثه ای رخ داد، حادثه ای تا او را لختی وادارد، تا روحی دیگر را به سان همزاد خویش بنگرد و او اکنون اینجا بود در همان کوچه و محله ای که برای اول بار در چنین شبی درکنارش قدم زده بود برای اول بار به تنی از پوست و گوشت و استخوان گفته بود دوستت دارم تا دوست داشتن را در سینه خویش هک کند و تصویری از او را در ژرفای نگاه، نگاهدارد و داغ بوسه ای که می ماند و او اکنون به پاس مهربانی ای که بر او شده بود بر این کوچه ها می گذشت و پاکی خاطراتی را مرور میکرد که با او تقسیمشان کرده بود و این همه آن چیزی است برایشان باقی است چراکه این رسم دیوانگان است.
